ورود و ثبت نام

اگر برای همه آب نداشت برای ما تکان داشت

اسمش مجتبی بود همیشه به موقع می امد سر کلاس. همه اونایی که دوستش داشتن  زود تر می رفتن سر کلاسش که  جلو جا بگیرند . برعکس بقیه درس ها که صندلی های عقب پیش فروش می شد خیلی خوب حرف میزد و مثال هاش را از کف خیابون و مشکلاتی که داشتیم بود همیشه […]

اسمش مجتبی بود

همیشه به موقع می امد سر کلاس. همه اونایی که دوستش داشتن  زود تر می رفتن سر کلاسش که  جلو جا بگیرند . برعکس بقیه درس ها که صندلی های عقب پیش فروش می شد

خیلی خوب حرف میزد و مثال هاش را از کف خیابون و مشکلاتی که داشتیم بود

همیشه چاشنی بحث هاش یه طنز ریز نقادانه داشت و همین  نمی گذاشت که کسی خسته بشه ..

معمولا مایند مپ می کشید که توی خنده و شوخی ها بحث گم نشه و بدونم مسیر بحث از کجا به کجا کشیده شده .

خط خیلی خوبی داشت  نستعلیق نبود. می گفتند خط شکسته است یه زیبایی خاصی داشت بود همیشه یه ابتکاری در گذاشتن نقطه های و کشیدن حروف آخر  بکار می برد.

درس کارآفرینی یه درس نچسب بود . اونی که سر فصل ها را نوشته بود مطئنم توی یه استارت آپ که هیچ توی یه تیم کار هم کار نکرده بود . آخه آدم نا حسابی یک فصل کتاب را گذاشتی برای تاریخچه کارآفرینی که چی بشه..  این حرفا برای شلوار ما بیکارها کش میشه ؟

ولی وقتی با استاد درس را بر داشتیم اصلا نفهمیدیم کی ترم تموم شد.  یواشکی گفت  بود من از فصل یک و دو سوال نمی دم .خودتون بخونید

چقدر دلم برای بوی عطرش تنگ شده… هرکی می پرسید اسم عطرتون چیه می خندید می گفت هدیه است و جلسه بعد یه شیشه کوچولو براش میاورد و عطرش اسم نداشت . فکر کنم خودش ترکیبی از  چندتا اسانس ادکلن  درستش کرده بود ..

تو عطر زدن هم خلاقیت داشت. سر کلاس به سوالات خیلی خوب جواب می داد و گفت اگر قانع نشدی به این شماره پیام بده بعدا راجعش صحبت کنیم

اینقدر واضح و روشن صحبت می کرد که همه قانع می شدیم .بحث ها و حرف های جدید نبود، اشتباهات رایج خود ما در پیدا کردن شغل و نگاهمون به پول در آوردن بود.

تنها ایرادی که داشت این بود که بعد از  کلاس همه دورش حلقه می زدن  اینقدر سوال می پرسیدن که ساعت بعدی شروع می شد و باید دوباره می رفت سر کلاس. بعضی اوقات از  بقیه  کلاس ها می امدن سوال می پرسیدن و نوبت به ما نمی رسید.

ترم بعد فنون مذاکره باهاش برداشتم. یه چند روز رفتیم سر کلاس که  دانشگاه ها به فضل الهی و یاری کرونا بسته شد.

خیلی ذوق کردیم  تردد به دانشگاه برامون سخت بود. مخصوصا برنامه ریزی مزخرف ساعت کلاس های این ترم کلافم کرده بود .

 وسط روز 4  ساعت بیکار و الاف باید تو دانشگاه ول میچرخیدم .میگفتن برید توی کتابخانه مطالعه… این چه حرفیه؟ می ترسیدم مریض بشم .. دانشجو مگه تا قبل از شب امتحان  کتاب دست میگیره ؟ برات حرف در میارن و میگن یا خل شده یا عاشق شده یا اینکه لای کتاب ها جنس گذاشته …. بگذریم

یک هفته اول که کلا خوابیدم تا قضای  بی خوابی های ترم قبل را بجا بیارم (قربتا عندالله) . روزی 23 ساعت می خوابیدم .یک ساعت هم کش و قوس می کردم ..

یه حرکت خوب زده بودم این بود که اخبار گوش نمی دادم .فقط از خواهرم می پرسیدم باز شد خدای نکرده؟  اگر  زبونم لال خبر باز شدن را  دادن، نیم ساعت قبلش به من بگو که لباس بپوشم. با شلوارک زشته برم .

اون بنده خدا می گفت  حالا شب قبلش بگم چی میشه؟ و من مثل همیشه استوار  و راسخ  میگفتم .. غصه ام میشه ممکن توی خواب دق مرگ بشم .صبح بعد نماز بگو دانشگاه باز شده که توی عمل انجام شده قرار بگیریم ..

یک ماه گذشت و به اندازه کل دوران تحصیلم استراحت کردم

تا اینکه یه پیامک امد.. لینک یه گروه ..بالاش هم عکس استاد سلمانی بود.. فوری روش کلیک کردم . بله . مدیر گروه خودش بود

و فان پیج نبود . آخه از این گروه ها زیاد داشت …. عاشقان استاد سلمانی … گره وارثان استاد سلمانی .. استاد سلمانی اصلی و پسران .  گروه استاد سلمانی شعبه دیگری ندارد.    و از این چرت پرت ها

منم همشه لفت می دادم.می گفتم اگه واقعا دوستش دارید برید یه کارو کاسبی راه بیندازید  از این الافی خلاص بشید این قرطی بازی ها که برامون نون نمیشه..  همه مدیری گروه ها شارژ ایرانسل شون را از باباشون می گرفتن و شعار میدادن آینده ات را خودت بساز. تو می تونی … قورباغه ات را غاقل گیر کن .. توی خوردن قروباغه ات تعلل نکن… جذبش کن .کائنات قورباغه ها را برات فرستاده .. تمرکز کن..

عمه ات قورباغه قورت بده … لا الله الا الله.. نمی گذارن دهن آدم بسته بمونه ..

بگذریم ..

گروه را خودش زده بود و فایل صوتی میفرستاد. بازم خلاقیت .. پادکست های 3 دقیقه ای .مختصر مفید. راه حل های  کرونایی.

سبک زندگی گرونایی .. خلاصه کتاب در 3 دقیقه . برنامه ریزی کرونا محور.  کسب و کار های کرونا زده و..

مثل همیشه خلاق مثل همیشه به موقع. مثل همیشه کوتاه و کاربردی.. دمش گرم.

حالا دیگه روزی 20 ساعت می خوابیدم و 4 ساعت در روز  مطالب کانال استاد سلمانی را مطالعه می کردم.

کمی بعد یه لینک دعوت برام ارسال کرد… شرکت در لایو آموزشی مدیریت زمان …. ذوق مرگ شدم .خودش برامون شخصی پیام داده بود. فقط برای اینکه بهمون احترام بگذاره..

رفتیم توی اینستاگرام. راس ساعت با اون لبخند همیشگی. سلام آینده سازان محترم …. جمله همیشگی استاد بود و ما معمولا یه ریسه ریز بعدش می رفتیم .. شروع کرد به روحیه دادن و توصیف و مقایسه شرایط کرونا با مشکلات بد تری که توی سال های قبل در کشور بوده ..  چیزی نشده  آدم بادید آلان خلاقیتش گل کنه…

کامنت گذاشتم  استاد نگران بچه ها نباش ما توپ توپیم.. تا ساعت 11 ظهر می خوابیم  بعدش توی نت سرگردونیم ..

استاد گفت اتفاقا نگران این بودم .که عمرتون را اینطوری هدر بدید و آینده کشور دست شما بیفته  این بود که دعوتتون کردم بیاید زندگی کردن با کرونا و پسا کرونا را یادتون بدم که غافلگیر نشید…

راست می گفت چندتا نمونه موفق از اونایی که بعد از جنگ ها سریع خودشون را جمع جور کردن و شرایط را تغییر دادن

چندتا ایده آنلاین که میشه باهاش حتی به دیگران کمک کرد. مثل همیشه مثال هایی که برای همه قابل باور بود و افسانه ای نبود

روستا زاده هایی که از صفر شروع کردن و سنگ فرش های خیابانی که از طلا بود .. از کسب و کار های بدون سرمایه گفت از فرصت  آنلاین بودن مردم در فضای مجازی .. از  امکانات و فرصت هایی که در ایران هست و دیده نمی شه ..

زندگی ما  از آن روز به بعد به  دو بخش تقسیم شد .قبل از لینک دعوت به گروه و بعد از لینک دعوت به گروه …

نمی دونم

مباحث جذاب بود؟ یا استاد را دوست داشتیم ؟ یا خود استاد هرچی میگفت عمل میکرد ؟یا واقعا مباحث کاربردی بود و ما بهش نیاز پیدا کرده می کردیم ؟

کرونا باعث شد استاد سلمانی وقت بیشتری برای بچه هایی که نیازش داشتند بگذاره

دو یا سه تا گروه تخصص دیگه ایجاد کرد  انجا یه سری مباحث تخصصی تر اقتصاد و بازار را آموزش میداد

حالا بعد از گذشت حدود 5 ماه از کرونا چندتا از بچه ها کسب کار آنلاین راه انداختند..

چند نفر دیگه کسب کار اطرافیانشون را آنلاین کردن و محصولات را در کل کشور می فروختند

یه عده رفتن مشاور کسب و کار های کرونا زده شدن  همون حرف های استاد را به بقیه منتقل می کنند

جالب که تعدادی از این افراد اصلا شاگرد استاد نبودن و با لینک دعوت دوستانشونن به کانال درس  امدن ولی چون زمینه داشتند شروع کردن به کار ..

منم یه تکونی خوردم و دیگه از پول توجیبی بابام در سن 25 سالگی بی نیاز شدن . بابام میگفت لذت این از پول گرفتن تو،  از لذت از شیر گرفتن و از پوشک گرفتنت بیشتر بود.  خیر ببینه استادتون خانواده ای  را از نگرانی رهانید..

مطمئنم اگر کرونا نبود هیچ کدوم از این بچه ها الان کسب کار نداشت.. الان موقع امتحانات بود و داشتند تند تند جزوه کپی می گرفتندو شب تا صبح قهوه و چایی پررنگ و سیگار میکشیدن که بتونن جزوه ها را حفط کنن برای دو سه ساعت و یه  امتحان در حد ده و نیم بدن و برن ترم بعد که بعدش فارغ تحصیل بشن و به جمع بیکاران اضاه بشن ..

کرونا اگر برا همه آب نداشت برای ما که تکون ( همون نان) داشت ..



نظرات

    پاسخی بگذارید